افرادی که ضعف اعتماد به نفس دارند

 



· مرتبا خود را مورد انتقاد و سرزنش قرار می دهند.

· هنگام صحبت در چشمان فرد مقابل خود نگاه نمی‌کنند.

· در پذیرش تمجید و تعریف و تعارفات مشکل دارند. می‌اندیشند سزاوار آنها نبوده یا دیگران در صدد تمسخر آنها هستند.

· احساس تنهایی می‌کنند حتی زمانی که در یک جمع قرار دارند.

· معمولا احساس می‌کنند قربانی رفتار دیگران هستند.

· در درون خود احساس خلاء و پوچی می‌کنند.

· احساس می‌کنند با دیگران تفاوت دارند.

· احساس افسردگی، گناه و شرمساری دارند.

· نسبت به توانایی‌های خود برای رسیدن به موفقیت تردید دارند.

· از موقعیت‌های نو و جدید می‌ترسند.

· از شکست و موفقیت می‌هراسند.

· دچار هراس اجتماعی هستند.

· مرتبا سعی در راضی نگاه‌داشتن دیگران دارند.

· قادر به مدیریت زمان خود نیستند.

· عادت به پشت گوش انداختن کارها دارند.

· در مقابل انتقاد، اظهار نظر و سرزنش‌های دیگران بسیار آسیب پذیر هستند.

· از تعیین یک هدف مشخص و پیروی از آن عاجزند.

· قادر به بیان خواسته‌ها و نیازهای خود نیستند.

· تحمل عیب و کاستی را ندارند و کمالگرا هستند.

· احساس خوب آنها وابسته به عوامل خارجی(وقایع روزانه یا نوع رفتار دیگران با آنها)دارد.

· وابستگی هیجانی دارند. آنها برای دستیابی به یک احساس خوشایند به دنیای خارج خود وابسته می‌باشند. مثل (مواد، الکل، غذا، خرج کردن پول، قمار، تماشای تلویزیون، چت و اینترنت)

افراد موفق بهانه جویی نمی‌كنند !

تقریباً تمام افراد ناموفق از نوعی بیماری فكری رنج می‌برند. این بیماری كه افكار را ضعیف می‌كند «بهانه‌جویی» نام دارد.
هر‌چه فرد موفق‌تر باشد، كمتر به دنبال بهانه‌جویی می‌رود و اصولاً تفاوت بین كسانی كه با وضعیت بسیار رخوت‌انگیز به كار و شغل فعلی خود چسبیده‌اند و دائم در اضطراب از دست‌دادن آن هستند و افراد موفق در میزان حاشیه‌روی و بهانه‌جویی‌های آنهاست. برای درك صحت این مطالب یك انسان موفق را در نظر بگیرید. او تمام بهانه‌هایی را كه یك انسان ناموفق به كار می‌برد، می‌توانسته به كار ببرد اما این كار را نكرده اما برعكس آنهایی كه در زندگی به‌جایی نرسیده‌اند و برنامه‌ای هم برای رسیدن به‌جایی ندارند، یك دایره‌المعارف كامل از توجیهات روزمره برای كارهایشان دارند و اغلب نیز حاضر جواب و خودرای هستند. رایج‌ترین شكل بهانه‌جویی نداشتن سلامتی است كه با كلماتی مثل «حالم خوش نیست» و یا «فلان بیماری را دارم» همراه است. اما همه می‌دانیم كه بسیاری بوده و هستند كه با وجود معلولیت‌های بسیار عمیق و جدی، به مراحل بالایی از سطح علم و فناوری دست یافته‌اند و نیازی نیست كه نام آنها را یادآوری كنیم. ناخوشی با صدها شكل مختلف برای توجیه به كار می‌رود و عاملی برای نپذیرفتن مسوولیت و یا عدم كسب درآمد بیشتر و امثال آنهاست. حال برای درمان چه باید كرد؟ درباره بیماری خود صحبت نكنید: تكرار اینكه بیمار هستید حالتان را بدتر می‌كند. شاید با تكرار اینكه بیمار هستید مقداری دلسوزی را به خود جلب نمایید اما هرگز احترام و صمیمیت افراد را نمی‌توان به دست آورد.


نگران نباشید. درباره بیماری فكر هم نكنید زیرا دچار وسواس فكری خواهید شد. همین اندازه سلامتی مكفی است. در حكایتی مردی آمده است كه از بی‌كفشی خود می‌نالید اما هنگامی‌ كه نگاهش به شخصی بدون پا افتاد به حال خود امیدوار شد. از همین مقدار تندرستی خوشحال باشید تا دچار مشكل نشوید.


تكرار كنید «آرام رفتن بهتر از نرفتن است». زندگی به اندازه كافی سخت هست پس آن را با خوابیدن در بستر بیماری هدر ندهید. برخیزید و تصمیم خود را برای حركت عملی كنید.
فقدان هوش یكی از بدترین و شایع‌ترین انواع بهانه است. زیرا كه مبتلایان به این نوع نگرش از این ضعف خود دم نمی‌زنند تا غرور خود را حفظ كنند و به نوعی این یك توجیه داخلی و شخصی است. نشانه این نگرش كلماتی مثل اینهاست، «برای این كار ساخته نشده‌ام»، «استعداد این كارها را ندارم»، «از كارهای پیچیده متنفرم».


اغلب مردم یا درباره ذكاوت دیگران اغراق می‌كنند و یا بهره هوشی خود را دست كم می‌گیرند. اما مساله این است كه نمی‌دانند «نوع نگرش مهمتر از بهره هوشی است».

یك فرد با بهره هوشی حدود ۱۰۰ و دید مثبت بیشتر از یك نابغه با بهره هوشی ۱۴۰ و دید منفی، كاربرد و احتمال موفقیت دارد.

هرگز فكر نكنید كه نمی‌توانید استعدادی را در خود پرورش دهید كه در خانواده شما كسی آن را نداشته.

این توصیه پدر علم فیزیك نوین را نیز در جایی یادداشت كنید: «بهتر است ذهن خود را برای فكر كردن آماده كنید نه برای انبار كردن بی‌هدف اطلاعات»


برای بیرون رفتن از این مشكل راهكارهای زیر را به كار ببندید.


- دیگران نابغه و شما كودن نیستید. خودتان را دست‌كم نگیرید زیرا كه تاثیری روی احوال و وضع شما ندارد. به دنبال كشف استعدادهای خود و پرورش آنها باشید به دنبال راهی برای تنظیم افكار خود باشید.

تكرار كنید «نگرش‌های من مهمتر از هوش من است». در كارهای روزمره دلایل پیروزی را نیز در نظر داشته باشید. این نگرش كه «دارم برنده می‌شوم» را همیشه به كار ببندید. از هوش خود برای توجیه استفاده نكنید، برای پیشرفت استفاده كنید، برای تغییر وضعیت.


فكر كردن بهتر از انبار كردن است. با استفاده از ذهنیت خود به خلاقیت و آفرینش دست بزنید. مهم نیست چه كاری است و به چه اندازه اهمیت دارد. این آفرینش یا خلاقیت می‌تواند خلق یك اثر هنری، یك تكنیك مهندسی در كار و یا حتی تغییر دكوراسیون منزل و یا شاید جابه‌جا كردن كتاب‌ها و وسایل شخصی خودتان باشد. راه‌های جدید را انتخاب كنید. بهانه فقدان سن كه در بسیاری از موارد شاهد آن هستیم به دو صورت دیده می‌شود یعنی یا می‌گویند كه برای این كارها پیر شده‌ایم و یا می‌گویند برای این كارها هنوز جوانیم. البته تعداد كسانی كه با سن خود سازگار نیستند كم نیست. ایشان خود را با یك توجیه ساده مربوط به سن و سال راحت كرده و از زیر بار مسوولیت فرار می‌كنند. در بیشتر اوقات كسانی كه در ادارات مختلف می‌خواهند جلوی كار جوانان را بگیرند این بهانه را به شكلی دیگر مطرح می‌كنند، یعنی می‌گویند شما برای این كار زیادی جوان هستید، اما این بیشتر به دلیل عدم استحكام موقعیت ایشان است نه جوانی شما زیرا سن و سال را شرایط روحی مشخص می‌كند نه چیز دیگر. برای جلوگیری از این مورد نیز راهكارهایی وجود دارد.


-تكرار كنید «هنوز سنی ندارم». با تكرار این كلمه آن هم در حالی كه به دنبال افقها و راه‌های تازه در زندگی می‌گردید، می‌توانید ثابت كنید كه سن و سال شما از همسالان شما كمتر است، شادابی‌تان بیشتر و تجربه‌هایتان پویاتر. فراموش نكنید آنان كه خود را بسیار مسن می‌نمایانند به مرگ نزدیك‌ترند.

افراد مشكوك و اسیر

افراد بیمار این گروه ، افكار مشكوك و غلط را در خود می‌پرورانند. سوءظن به دیگران، آنان را از جامعه جدا می‌كند. بطور كلی احساس می‌كنند مورد سوء‌استفاده قرار گرفته‌اند. گاهی نیز افراد بیمار این گروه برای درست جلوه دادن كار یا عمل نادرست خود به دروغگویی نیز تن در می‌دهند. اصولا نمی‌توانند روابط رضایت‌بخشی با دیگران ایجاد كنند. بسیار حساسند و اگر دیگران افكار و عقایدشان را نپذیرند، كم‌كم از آنان فاصله می‌گیرند و خود را دور می‌كنند. فقط دیگران را مقصر كارهای اشتباه خود می‌دانند. اصولا این افراد قادر نیستند بین مشكلاتی كه خود برای خود می‌سازند و مشكلاتی كه دیگران ممكن است برایشان بوجود بیاورند، فرقی بگذارند. بطور كلی از «خودفریبی» خویش آگاهی كامل دارند.

افراد متكبر

فرد مبتلا به این حالت هرگز نمی‌تواند مسأله‌ای را به‌گونه‌ای واضح بررسی و تجزیه و تحلیل كند،‌چرا كه هنوز از خویشتن فاصله نگرفته و «حب نفس» بر احساس و عقل او چیره است . یك تنه به قاضی می‌رود و به قول معروف، راضی هم برمی‌گردد. ناگفته نماند این گروه از افراد (كه گاه بیمارند) از خود «افاده‌ای» دارند که  آگاهند ومی‌توانند دیگران را با سكوت و نگاه بی‌اعتنای خود تحت تاثیر قرار دهند و كار خود را پیش ببرند. البته در صورت لزوم قهر و اخم می‌كنند بی‌انكه دلیل قانع‌كننده‌ برای توجیه رفتار خویش داشته باشند.
گاهی نیز چنین می‌اندیشند كه دلایلشان مضحك و خنده‌آور است. بدون بحث و گفتگو و صحبت،‌گاهی مشكلاتشان را نیز حل می‌كنند و پیش می‌برند.

افراد غمگین

منبع : کتاب "  چگونه دیگران را روان‌شناسی كنیم  "  نویسنده : محمدرضا تقدمی-انتشارات جیحون

*******************************************************************

این افراد اصولا خود مسئول حالات خویشند و همواره غمزدگی آنان دلیل حساسیت بیش‌از‌حدشان در تمام امور است. با حالت غمزده‌ای كه به خود می‌گیرند، یا قصد جلب توجه دارند و یا واقعا درصدد جبران گناهی برآمده‌اند كه احساس می‌كنند و گاه اساسا غم برای آنان نوعی عادت و لذت از این عادت تلقی می شود. اینان ظاهرا بسیار صلح‌جو هستند و آرام تصمیم می‌گیرند. همیشه به نگه‌داشتند حیوانی در منزل علاقه دارند. بی‌اراده هر كودكی را عاشقانه دوست دارند. از شروع جر و بحث جدی واهمه دارند و اعتماد‌به‌نفس در آنان اندك است.
 

افراد ساكت و حراف

منبع : کتاب "  چگونه دیگران را روان‌شناسی كنیم  "  نویسنده : محمدرضا تقدمی-انتشارات جیحون

********************************************************************

 برای‌صحبت نكردن درباره خود دو راه وجود دارد: یكی سكوت و دیگری پرحرفی. افراد برای فرار از واقعیت و حمایت خویش، این دو نقش را بازی می‌كنند:
الف/ ساكت و كم حرف وارد میدان می‌گردند و در نقش یك آدم مظلوم، ظاهر می‌شوند.
ب/ حرافی می‌كنند. اینان با حرافی و وراجی بیش‌از‌حد سعی می‌كنند كه شنونده را به اشتباه بیندازند و او را با مباحث مختلف گیج كنند و به این ترتیب، كاری كنند كه دیگران مهلتی برای شناختن چهره واقعی آنان نیابند.
اصولا در مورد اموری كه به آنها هیچ‌گونه ارتباطی ندارد نیز دخالت می‌كنند. یكی از سوژه‌های مورد توجه آنان، زندگی دیگران است. نه با دیگران صدیقند و نه با خود، در واقع جامعه هیچند و بكاری گرفته نمی‌شوند.

افراد خشك و بی‌انعطاف (جزمی)

منبع : کتاب "  چگونه دیگران را روان‌شناسی كنیم  "  نویسنده : محمدرضا تقدمی-انتشارات جیحون

********************************************************************

خشكی و عدم انعطاف هنگامی ظاهر می شود كه فرد احساس ضعف و ناامنی شدید كند. افراد خشك برای احساسات طغیانگرشان احتیاج به یك راه خروج دارند. در این شرایط اگر افراد خود را در موقعیت وجه‌المصالحه و سوء‌استفاده قرار دهند به رشد تكاملی خود هیچ كمكی نكرده‌اند
گوردن آلپورت محقق نامدار در كتاب « طبیعت آدم‌های خشك» ثابت می‌كند كه ریشه روانی این حالت همان اضطراب و پریشان‌خاطری است. این گونه افراد، به لحاظ احساس ضعف و ناامنی شدید كه در آنان وجود دارد، برای خود و در اطراف خود ناگزیرند امنیتی ایجاد كنند و هر كس كه خارج از چنین گروهی قرار داشته باشد دشمن به‌شمار می رود.
 

افراد پیشرو و پیشاهنگ

منبع : کتاب "  چگونه دیگران را روان‌شناسی كنیم  "  نویسنده : محمدرضا تقدمی-انتشارات جیحون

******************************************************************

بازیكنان این نقش، دوست دارند كه مهم جلوه‌گر شوند، و در واقع، كار آنان، نوعی عكس‌العمل‌سازی در برابر ترسی است كه از ناچیزی خویش دارند. در مواقع درد و ناراحتی و غم و غصه بهترین یاور دیگرانند، اما این یاوری با سوء‌استفاده توأم است. به‌طور كلی اینگونه افراد برای رهایی از احساس درونی خویش، میل دارند كه بر احساسات دیگران نیز حاكم باشند.

اعتماد به نفس (داستان واقعی)

 منبع :ارسالی از طرف محمد صادق علامی - برگرفته از کتاب -كارتر- اسكات، شري؛ اگر زندگي بازي است اين قوانينش است؛ چاپ پنجم؛ برگردان مريم بيات و مهدي قراچه‌داغي؛ تهران: نشر البرز 1387.

*******************************************************************

‏در دوران کودکی امیلی، گاه اشخاص به او می‌گفتند که احساساتش مناسب موقعیت‌ها نیستند. برای مثال، در دوازدهمین سالروز تولدش، امیلی غمگین بود و برای پنهان کردن احساساتش تلاش نمی‌کرد. مادرش در مقام توصیه به او می‌گفت: «روز جشن تولدت است و باید خوشحال باشی. باید لبخند بزنی و روز خوشی داشته باشی.» یک بار هم وقتی مادربزرگ امیلی از دنیا رفت، مادرش به این دلیل که او در باغ بازی می‌کرد، به تندی به او پرخاش کرد: «نخند. مگر نمی‌دانی کسی مرده است؟ باید سوگواری کنی.»
در این مواقع و در بسیاری از موقعیت‌های دیگر، امیلی را به خاطر خودش بودن شماتت می‌کردند و او را به دلیل احساسات خودجوش سرزنش می‌کردند. هر بار این اتفاق می‌افتاد، امیلی گیج و سردرگم می‌شد و به همین دلیل نمی‌توانست به احساساتش اعتماد کند. او این مشکل را با خود به دوران بلوغ برد. برای انجام هر کاری ابتدا از دیگران نظرخواهی می‌کرد و اگر کسی از او چیزی می‌پرسید، جوابی برای گفتن نداشت. می‌گفت: «نمی‌دانم.» و بعد از دوستانش در این‌باره نظرخواهی می‌کرد. امیلی باید راه اعتماد کردن به خودش را می‌آموخت. باید یاد می‌گرفت که به مکنونات قلبی خود اعتماد کند.
در سی و دو سالگی تصمیم گرفت که عروسک بسازد و از طریق پست به فروش برساند. تمام عمر کارش دوخت و دوز بود. صدها عروسک برای دوستانش درست کرده بود و اکنون می‌خواست که این سرگرمی را حرفه‌ی خود کند.


اما افراد خانواده و دوستان نگرانش بودند. باید مبلغ بالایی سرمایه‌گذاری می‌کرد و تجربه هم نداشت و تضمینی هم در کار نبود که عروسک‌ها به فروش بروند. وقتی شمار بیشتری از دوستانش در مقام دلسرد کردن او حرف زدند، امیلی به تدریج از ذوق افتاد. به جای آن تصمیم گرفت دوباره به کالج برود و رشته‌ی دیگری بخواند. در همین زمان بود که یکی از دوستان امیلی به او پیشنهاد کرد برای مشاوره به من مراجعه کند.


بعد از اینکه مفصل درباره‌ی برنامه‌اش با او صحبت کردم، از او پرسیدم: «بدون توجه به مشکلات عملی و بدون توجه به نتیجه‌ای که به دست می‌آید، آیا اگر قرار باشد کاری انجام بدهی، این کار را انتخاب می‌کنی؟»
امیلی بدون لحظه‌ای درنگ پاسخ داد: «بله، عروسک تولید می‌کنم و آن را می‌فروشم.»


به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم و با حیرت به او نگاه کردم، گفتم: «این روشن‌ترین پاسخی است که تاکنون از کسی شنیده‌ام.» خود امیلی هم از آشکاری پاسخی که داده بود حیرت کرده بود.
وقتی از او پرسیدم در این صورت چرا این کار را نمی‌کند، جواب داد: «من همیشه کاری را که دوستان و بستگانم توصیه می‌کنند انجام می‌دهم.»
سکوت برقرار شد.
به او گفتم: «مگر غیر از این است که برای انجام چنین کاری باید به خودت اعتماد کنی؟»
امیلی مدتی به زمین خیره شد و بعد گفت: «حق با شماست. مطمئن نیستم که بدون حمایت کسی بتوانم کاری انجام دهم.»
دری گشوده بودم و این گونه به امیلی فرصت داده بودم تا انتخاب کند به تنهایی راه برود. او تصمیم گرفت به توصیه‌ی من عمل کند. کسب‌وکارش به مراتب بیش از آنچه فکر می‌کرد، وسعت یافت. وقتی تعهد او نسبت به خودش ثابت شد، دوستان و بستگانش هم بر حمایت از او افزودند.
همان‌طور که زندگی امیلی نشان می‌دهد، اعتماد به غریزه و به پیام‌ها قدم بزرگی در جهت رشد و اعتلای معنوی است که راهتان را برای رسیدن به جایگاهی که در پیش دارید مشخص می‌سازد.

اعتقاد به خدا عمر را طولانی می‌کند


 

 



اعتقاد به خداوند به انسان‌ها کمک می‌کند عمر طولانی‌تر و زندگی شادتری داشته باشند.
تحقیقات روی بیمارانی که در انتظار پیوند کلیه به سر می‌برند نشان می‌دهد افرادی که واقعا به خداوند اعتقاد دارند با احتمال بیش‌تری بعد از عمل جراحی زنده می‌مانند و عمل آن‌ها نیز با موفقیت بیش‌تری انجام می‌شود. دانشمندان متوجه شدند این که انسان‌ها چه دینی داشته باشند در این میان تاثیر چندانی ندارد، بلکه در هر دین و آئین در صورتی که پیروان آن به وجود خداوند اعتقاد داشته باشند و آن را به عنوان خالق خود قبول داشته باشند عمر طولانی‌تری خواهند داشت.


دانشمندان متوجه شدند برخی بیمارانی که اعتقاد قوی به خداوند دارند با احتمال 3 برابر بیش‌تر نسبت به افرادی که به هیچ منبعی به عنوان آفریدگار متصل نیستند نجات پیدا کرده و بهبود می‌یابند.


این تحقیقات که در نشریه پیوند کبد انجام شده است یافته‌های قبلی در این مورد را نیز تائید می‌کند که در آن اعلام شده بود سرعت بهبود بیماری در افراد معتقد بیش از دیگران است.


دکتر فرانکو بنگاگودی که این مطالعات را انجام داده است در این باره گفت: افرادی که به باورهای مذهبی خود اعتقاد دارند و واقعا در هنگام بروز مشکلات یاری خداوند را جستجو می کنند بعد از انجام اعمال جراحی سخت مانند پیوند کبد سریع‌تر بهبود پیدا می‌کنند و احتمال زنده ماندن آن‌ها بیش‌تر است.


دانشمندان اعلام کردند اعتقاد به خداوند یک باور درونی و قلبی است. این بدان معناست که ممکن است فردی به طور مرتب به کلیسا برود و اعمال مذهبی را به جا بیاورد اما به دلیل آن‌که در عمق وجود خود خدا را در همه امور تاثیر گذار نمی‌داند و رابطه عمیقی با او برقرار نکرده است با احتمال کم‌تری نسبت به فردی که به خدا به طور عمیق اعتقاد دارد از مرگ نجات پیدا کند و روند بهبودی سریع‌تری داشته باشد.


در این مطالعات، محققان 179 بیمار را که در بین سال‌های 2004 تا 2007 تحت پیوند کبد قرار گرفته بودند انتخاب کردند.


اکثر این بیماران مرد بودند و سنین میانسالی خود را می‌گذراندند. به همه این بیماران پرسشنامه‌هایی داده شد که میزان اعتقاد آن‌ها به خدا را می‌سنجید و سپس زندگی آن‌ها به مدت 4 سال بعد از انجام عمل جراحی پیوند کبد تحت نظر محققان قرار گرفت.


بعد از 2 سال دانشمندان متوجه شدند افرادی ک اعتقاد قوی به وجود خدا دارند با احتمال 3 برابر بیش‌تر از افرادی که هیچ اعتقادی ندارند زده می‌ماندند.


بعد از سه سال فقط 7 درصد از افرادی که به خدا اعتقاد داشتند جان خود را از دست دادند، اما نزدیک به یک پنجم از افرادی که به خدا اعتقاد نداشتند بعد از این مدت مردند.
این تحقیقات نشان می‌دهد فاکتوری مانند اعتقاد به خدا به همراه طول مدتی که یک فرد تحت نظر پزشک و مراقبت‌های ویژه قرار دارند به طور عمیقی با طول عمر یک بیمار مرتبط است.
برای مثال یکی از بیماران در این باره گفت: من فقط با خواست خداوند بهبود پیدا کردم، باور به خدا باعث می‌شد من احساس قدرت بیش‌تری داشته باشم و آرامش درونی من بیش از دیگران باشد.

احترام به کتاب پاره

 دختر من چهارو نیم ساله است.ما از بدو تولد برایش کتاب های فراوانی تهیه وخوانده ایم.رفتار ما با کتابها همیشه توام با احترام و مراقبت بوده و هست.وقتی اوحدودا 7 ماهه بود کتابی را پاره کرد من با احترام از کتاب عذر خواهی کردم و بعد با چسب کاملا کتاب را بازسازی کردم.البته با کمک دخترم!او دیگر هرگز کتابی را پاره نکرده هیچ برگه ای از دفترش نمیکند،از تمام صفحه اش به خوبی استفاده می کند اگر ناخوا سته برگه ای پاره شود بلا فاصله آن را می چسباند او می داند کتاب دوست ماست و صفحاتش از درخت به دست آمده (داستان کتاب را برایش گفته ایم )آگاهی از این موضوع موجب احساس رضایت از نگهداری کتابها شده.شاید اگر ما اولین کتاب پاره شده را رها می کردیم و یا دور می انداختیم هرگز این حس در او شکل نمی گرفت.
 

احترام

 

به بدن احترام گذاشتن یعنی گرامی داشتن و ارزشمند دانستن آن. هنگامی‌كه كه به بدن خود احترام می‌گذارید با آن همكاری می‌كنید. احترام حامل انرژی مقابل است. وقتی بدن خود را گرامی بدارید بدن نیز شما را گرامی خواهد داشت. احترام حقیقی ناشی از آموختن نیازهای بدنتان برای عملكردی عادی و سپس تعهد به برآورده كردن آن نیازها ناشی می‌شود.



منبع : کتاب " ده قانون انسان بودن " نام نویسنده: دكتر شری كارتر اسكات-مترجم: زكیه موسوی رضوی-انتشارات: نسل نواندیش

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟

 

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟

 فرمود چهار اصل

دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم

دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم

دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم!

آیا ارزش آن را دارد؟

 
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .


مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟


دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .


افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!


سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی .

جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی..

 

آدم های بزرگ ،آدم های متوسط و آدم های کوچک

 
آدمهای بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند.

آدمهای متوسط درباره چیزها سخن می گویند.

آدمهای کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند



آدمهای بزرگ درد دیگران را دارند.

آدمهای متوسط درد خودشان را دارند.

آدمهای کوچک بی دردند.



آدمهای بزرگ عظمت دیگران را می بینند.

آدمهای متوسط به دنبال عظمت خود هستند.

آدمهای کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند.



آدمهای بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند.

آدمهای متوسط به دنبال کسب دانش هستند.

آدمهای کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.



آدمهای بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند.

آدمهای متوسط به دنبال حل مسئله هستند.

آدمهای کوچک مسئله ندارند.



آدمهای بزرگ سکوت را در سخن گفتن برمی گزینند.

آدمهای متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند.

آدمهای کوچک با سخن گفتن بسیار فرصت سکوت را از خود می گیرند.



امیدوارم همه ما انسانهای بزرگی باشیم یا حداقل اگه نیستم سعی کنیم که باشیم